نتایج در این بخش نمایش داده می شود

فریاد ناصری (شهری ویران در دهان در وصف علیرضا نوری)

 

شهری ویران در دهان

 

علی‌رضا نوری در میان نسل حاضر در ادبیات از معدود کسانی‌ست که به چهره‌ی شاعر بودن اکتفا نکرده است. زمانه‌ای که برای شاعر بودن هیچ چیز لازم نیست. او بین هیچ بودنِ شاعر و با هیچ چیز شاعر بودن مدام تمایز می‌گذارد. این اولین و مهم‌ترین گام هوشمندانه‌ی علی‌رضا نوری است: مدام باز تعریف مرزهای تمایز. او در تمایز است که خودش را تعریف می‌کند. تمایزی که برای باقی ماندنش بیش از هر چیزی نیازمند کنش‌گری و باز تعریف مرزهاست و این خود چیزی جز مبارزه نیست. علی‌رضا نوری زیست را بدل به مبارزه کرده است. مبازره‌ای بین خودهای اکنون و خودی که باید باشد. مبارزه‌ای بین تمام اطراف غالبش با ناحیه‌های مغلوبش. این چهره را او در شعرش، نقدش، پژوهش و تحقیقش مدام برمی‌سازد و هر بار از نو ترمیم می‌کند. ایده‌ی گوهرین تمام کار و بار علی‌رضا نوری رفتن به سمت بیان و نشان دادن محزونین و گم‌شدگان در حواشی است. ایده‌ی گوهرین را در چند جا تعریف کرده‌ام و اینجا نیز به اختصار تعریفش می‌کنم: ایده‌ی گوهرین در یک اثر خبر از قصد و خواست و میل نهایی آن اثر دارد و در یک روند خبر از میل و قصد و خواستی که از بین تمام فراز و نشیب‌ها، روند رو به آن دارد. به زبانی آشناتر اگر بخواهم بگویم آن مفهوم وحدت و انسجامی که در بیشینه‌ی نظریه‌های ادبی به شکلی وجود دارد و در بیشتر مواقع هم به اشتباه خودش هدف معرفی شده است یکی از راه‌ها و امکان‌هایی‌ست که می‌تواند اثر و روندی را به آن خواست و میل درونی‌اش نزدیک‌تر کند، خواست و میل و هدفی که ما ایده‌ی گوهرینش می‌نامیم. علی‌رضا نوری برای نشان دادن این میل و قصد به سمت ویرانی‌ها و ویرانه‌ها، معتادها، مرگ و اضمحلال و زوال، آداب‌مدانی و زبان می‌رود.
برای او زبان، مکان است. مکانی که به تمام این مفاهیم برای بودن و شدن امکان می‌دهد. مکانیت برای او اهمیت زیادی دارد، چنانکه زمان را هم در تمام شکل‌هایش با تجلی‌های مکانی نشان می‌دهد. در انتزاعی‌ترین لحظات او زبان را مکانی برای تمام چیزهایی می‌بیند که زیست و زندگی امروز ما را انباشته‌اند. زبان فارسی سرزمین و مکانی‌ست که برای ویرانی در هر گامش مستعدتر شده است. این توجه به مکان تجلی‌های گونه‌گونی در کار علی‌رضا نوری دارد. نزدیک‌ترین و مشهودترین تجلی‌اش توجه او به مکان زیستش است: همدان. گویی او می خواهد بار دیگر سرزمینش را در کلمات بر پا کند. دو سوزن در شانه‌هام/ دو میخ کف پاهام/ برازنده‌ی آهن بودم در کمبود سرزمین/ وزیدم چون بادی در عصرهای همدان بر دست فروش‌ها/ پافروش‌ها/ … شکل دایره‌ی تاریخ در جغرافیای من دایره‌تر بود.
مکانی که نوری در کلماتش بر آن دست می‌گذارد، کوچه‌ای‌ست در تاریخ جا مانده (همان:۲۵) این کوچه، این معبر در شعر علی‌رضا نوری با دهان این همان می‌شود. آن هم از راه وجودی که از طریق تخیل واقعیت دارد. یک تخیل بودم/ که راه می‌رفت. (همان: ۲۶)
تخیل در کجا مکان دارد و در کجا پدیدار می‌شود؟ شعر و نوشته یکی از راه‌های پدیدار شدن تخیل است. خط جسم و فیزیک تخیل است که اکنون عینیت یافته‌اند در خطوط. یک تخیل بودم / که راه می‌رفت./ و همه‌ی خیابان‌ها او را می‌شناختند/ استخوان‌های تو کو؟/ تو به غیر از پوست و گوشت و استخوان و تخیل / دهان/ دهان زیبا داشتی. (همان: ۲۶)
در این سطرهاست که خیابان و دهان در کنار هم بدل به هم می‌شوند آن هم در وجودی که تخیل است. این تمهید و بدل شدن اما خود هدف نیست، راه و راهکاری‌ست برای عوض کردن جهان، جهانی که بزرگترین تجلی‌اش برای شاعر زبان است برای همین می‌نوییسد: چگونه می‌توانم فارسی را در بیاورم از چنگ عرفان و زهد و لیس فی جبتی (همان:۳۱) فارسی‌ای که حتا مهربانی در استخوان‌هایش هم مهربان نیست (همان:۲۳) شاعر در فکر پوست اندازی است که با پوستش جنگ دارد. پوستی که نمی‌گذارد آدم از دست خود خلاص شود (همان:۵) پوستی که چون پیراهن است. پیراهنی که استعاره از تمام جهانی‌ست که ما را در برگرفته است. این پوست و پیراهن و جهان، تاریخ است. تاریخی که با تن و در تن و جسم قابل ردگیری است. تاریخ و زمانی که تنها در مکان معنا دار است.
تنم را به من بدهید/ سرم را/ غریزه‌ام را برگردانید/آدم تاریخ دارد همین‌طور که نمی‌شود/ به پیراهنش / به روانش دست برد/ که با جای دیگرت فکر کن. (همان: ۳۳)
اما در زیر این پیراهن و پوست و جهان چیست؟ وقتی که شاعر پشت پنجره می‌ایستد و جهان را تعریف می‌کند، وقتی که این پوست و پیراهن را کنار می‌زند با چه چیزی مواجه می‌شود؟
پوستم را کنار می‌زنم/ سگی دار کشیده بیرون می‌پرد / سگی سیاه (همان: ۳۷)
در تمام مجموعه‌ شعر شهر جابه‌جا این ایده پی‌ گرفته می‌شود. تن با شهر مطابقت می‌یابد آنهم در وجودی که تخیل است. تخیلی که اگر پوستش را کنار بزنی، سگ دار کشیده بیرون می‌پرد.
تخیلی که قلبش همدان است/ تبعیدگاهی که همه در آن می‌میرند (همان: ۴۰)
اما هر چه مکان بوده را، به وجود خودش تحویل می‌کند، و هر چه که در این تحویل به سمت زبان پیش می‌رود، بیشتر با درون آن چیزی که از آن فرار می‌کند روبرو می‌شود. او از واقعیتی فرار می‌کند تا در جایی دیگر واقعیت خودش را بر پا کند. اما این مکان نیز از پیش آلوده است. او می‌خواهد از جهان فارسی فرار کند. جهان فارسی در گام اول همین مکان و اعیانی‌ست که او را در برگرفته‌‌اند. جسم و عینش را بدل به تخیل می‌کند اما نه مگر زیر پوستش با وحشتی دیگر روبرو شد؟ او برای رهیدن از جهان و رنج و دهشت حال می‌خواهد از زبان نیز بگذرد من شاعر قبل از کلمه بودم (همان: ۴۹)
اما چگونه شاعری که همه چیز را در جسم دیده است در هر بار مواجهه‌اش با تن و جسمی که ذره ذره‌اش آلوده شده است می‌تواند از تن بگذرد؟ او تن دیگری در کلمه می‌یابد، کلمه‌ای که زنانگی‌ است و در زبانش شهر دیگری با خیابان‌هایی دیگر بنا می‌کند اما همان‌طور که تن با تمام ذراتش آلوده‌ی تاریکی و استبداد است، زبان هم آلوده شده است و شاعر اینجا گیر می‌افتد: و من نتوانستم از این تخیل خداحافظی کنم/ نتوانستم رها باشم از این تخیل (همان: ۵۴)
به این معنا که او شهرش را هر جا بنا می‌کند، تمام آن تاریکی‌ها پیش از او در نسوج آن شهر وجود دارند.تاریکی‌ای که شهر واقعی‌اش را بلعیده است. تخیلش را بلعیده است. زبانش را خورده است. و او به هر شکلی که حرف می‌زند، دهانش شکلی از تاریخ می‌شود. برای همین نیست که می‌نویسد: نا توان بودم/ و چیزی داشت جهان را می‌بلعید. (همان: ۹۴)
آن سگ سیاه آیا سایه‌ی تمام ناتوانی‌های ما البته به زعم شاعر در طول تاریخ نیست؟سگ سیاهی در شهری که بنا نشده متروکه شده است: در آستانه‌ی زوال و زوال/شهری که مردم ترک‌اش کرده‌اند (همان: ۱۱۶)
نوری در واقع، شهر ویران شده را، شهر واقعی‌ای را که در طول تاریخ بارها با خاک یکسان شده و تمام ذراتش پر از وحشت است ترک می‌کند تا در زبانش شهر تازه‌ای بسازد، می‌سازد اما تمام آن تاریکی‌ها پیش از او در شهر زبانش حاضرند برای همین این شهر به خاطر بیش از حد واقعی بودنش قبل از سکونت متروکه شده است چرا که هیچ پوست و پوشش و پیراهن و فرهنگی ندارد که زخم‌ها را بپوشاند و زیستن را قابل تحمل کند. این شهر آنقدر عریان است که در رگ‌های شاعرش زهر جریان دارد، شاعری که قلبش تبعیدگاه و جایی‌ست که در آن فاضلاب‌ها می‌ریزد زهر و فاضلاب‌ آیا می‌توانند استعاره‌ای باشند که تاریخ تاریک مد نظر شاعر را برسانند؟
به گمان من شهر یک مجموعه شعر نیست، بلکه شعری‌ست قطعه قطعه شده، تکه‌تکه شده که تنها راویت‌گر شکست‌هاست، برای همین است که حس تکرار در آن زیاد است. لحنی که تکرار می‌شود. مضامینی که تکرار می‌شوند. شاعر هر سو که می‌چرخد جز این لحن و مضمون در جهانش چیزی نمی‌بیند. شاعر یک چیز می‌بیند: زوال. زوال هم در زبان شاعر یک شکل دارد. شکلی که تا می‌خواهد شکل بگیرد فرو می‌ریزد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *