نتایج در این بخش نمایش داده می شود

گفت و گوی ماهنامه با آیدا مجیدآبادی

 

گفت و گوی ماهنامه با آیدا مجیدآبادی

 

سخن: از همنشینیتان با شعر برایمان بگویید. این همنشینی چه دستآورد هایی برایتان در پی داشته است؟
مجیدآبادی: از کودکی و به صورت غریضی با شعر و به طور کلی هنر پیوندی عمیق داشتم. گویی موجود ناشناخته‌ای در من و با من بود که تفاوت‌ها را طلب می‌کرد. ابتدای کار بازی با کلمات بود و تجربه‌هایی که تحت تشویق اعضای خانواده و به خصوص پدرم، نام شعر بر آنها می‌نهادم. اما بعدها شد من و فرا من که حتی اگر نام شعر هم نگیرد دیگر برایم مهم نیست. چون آنقدر من شده است که نمی‌توانم تفکیکی بینمان قائل باشم. من شعر شده‌ام و شعر نیز من..
پروانه‌ها اتو بر نمی‌دارند اولین مجموعه‌ی شعر من است که در سال ۹۴ توسط نشر مایا چاپ و منتشر شد و خوشبختانه از همان روزهای آغازین نظر بسیاری از شاعران و منتقدان را به خود جلب کرد. بسیاری از شاعران و منتقدان چه به صورت شفاهی و چه به صورت کتبی درباره ی این کتاب صحبت کرده‌اند که تعدادی از آنها در روزنامه ها و نشریات ادبی منتشر شده است. همچنین همنشینی با شعر همکاری‌های زیبایی را با نشریات ادبی کشور (چه در حوزه‌ی نقد و چه در حوزه‌ی شعر) برای من رقم زده است که بارزترین آنها سردبیری فصلنامه‌ی پژوهشی الکترونیکی شعر چوک است که انتشار آن همچنان ادامه دارد.
سخن: اگر بخواهم دو بن مایه‌ی اصلی از شعرهای شما بیرون بکشم عشق و مرگ را انتخاب می‌کنم. چرا که سایه ی این دو عنصر در اشعار اجتماعی شما نیز قابل مشاهده است. نظر خودتان چیست؟
مجیدآبادی: بله من از این دو عنصر زیاد بهره گرفته‌ام و فکر می‌کنم اکثر هنرمندان اینطور باشند. به نظر من وقتی انسان در این ناکجا آباد دنیای مدرن نقطه‌ی اتکا و اتصالی نداشته باشد تباه شده است. حالا این نقطه هر چه می‌خواهد باشد. پایه‌ی اصلی آن عشق است. عشق به خدا، عشق به انسان، عشق به حیوان، عشق به طبیعت و … انسان طالب و مطلوب عشق است. عشق مفهومیست که تنها انسان می‌تواند علاوه بر درک غریضی آن را در خود پرورش دهد و مفاهیم جدیدی از آن بسازد. عشق زیباست و اما ناخالصی‌های بیشماری هستند که آن را تلخ جلوه می‌دهند. مثل هرچیز دیگر طبیعت که وقتی انسان به آن دست یافت ناخالص شد و هارمونی طبیعی خود را از دست داد.
اما مرگ: چرا به مرگ فکر نکنم؟ علاوه بر اینکه هر روز در دنیای اطرافمان انسان‌ها را به خون و آتش می‌کشند، مگر همه چیز به خودی خود رو به زوال نیست؟! هنوز نمی‌دانم از پشت این زوال چه خواهد تراوید و هنوز نمی‌دانم آیا می‌توانم به ترکیب (زندگی، مرگ، زندگی) (کلاریسا پینکولا استس) نویسنده‌ی کتاب (زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند) ایمان داشته باشم یا نه. اما می‌دانم که مرگ عنصر جدا ناشدنی زندگی است و همه جا حضور دارد، همه جا، از یک چوب کبریت گرفته تا روابط بین انسان‌ها. همه چیز یک روز تمام می‌شود.
سخن: بازتاب عشق در این کتاب بازتابیست رنگارنگ که گویی از یک منشور منعکس می‌شود. گاه اشراقیست و گاه زمینی. گاه شکست خورده است و گاه عاصی و وحشی. اما به نظر می‌آید که وجه اشتراک همه‌ی آنها کشمکشی ازلی با جنس مرد است. از نگاه خودتان بارزترین رنگ منعکس شده از این منشور کدام است؟
مجیدآبادی: پررنگ‌ترین رنگ، رنگ خود عشق است. شعرهای من بی عشق چیزی کم دارد. روحش را کم دارد. اما فکر می‌کنم در اشراقی‌ترین وجه نیز اشعار من باز هم بر روی خاک ایستاده‌اند و زمین گهواره‌ی عشق من است.
اما مرد: در پروانه‌ها اتو بر نمی‌دارند نه بی او می‌شود و نه با او، چرا که نقطه مقابل او زنیست وحشی که گویی از عصاره‌های طبیعت خلق شده است. زنیست که دوست دارد فاتح باشد و بی‌نهایت عاشق و گاهی این درجه از عشق او را به مرز خشونت نیز می‌کشاند. زن عاشق در این شعر ها کاملا زنانه عشق می‌ورزد و حتی گاهی نگاهی مادرانه نسبت به معشوق خود اعمال می‌کند. گاهی چون دخترکی معصوم و گاهی نیز چون زنی عاصی.
سخن: فکر نمی‌کنید سایه‌ی سنگین مضامین عاشقانه شما را از پرداختن به مسائل سیاسی و اجتماعی باز داشته است؟
مجیدآبادی: به نظر خودم نه. چرا که کتاب پروانه‌ها اتو بر نمی‌دارند سرشار از مضامین اجتماعیست که برخی از منتقدان نیز به این امر پرداخته‌اند. من حتی در اشعار عاشقانه‌ی خود نیز از دل مشغولی‌های اجتماعی غافل نمانده‌ام و سعی کرده‌ام زن شعری من زنی دغدغه‌مند جلوه کند که حتی لحظات تغزلی خود را نیز با اندیشه و تفاوت‌نگری پوشانده است. بسیاری از من‌های پروانه‌ها اتو برنمی‌دارند بر خلاف ظاهر مونولوگ گو و شاید رمانتیکشان، فرا منی اجتماعی را در خود نهان داشته‌اند که در بیشتر موارد چهره‌ی منِ زن را به تصویر می‌کشند.
سخن: از زن گفتید. چیزی که در زبان زنانه‌ی شما نظر مرا جلب کرد بهره‌گیری بسیار از عنصر کنایه است، بر خلاف اکثر زنان شاعر که بیشتر از تشبیه و استعاره در اشعار خود استفاده می‌کنند. جایگاه این عنصر را در اشعار خود چگونه ارزیابی می‌کنید؟
مجیدآبادی: همینطور است که می‌گویید. کنایه یکی از مهمترین عناصر شعری من است. به نظر من زبان شعر باید رفتارمند باشد و در پس خود چند معنایی و تاویل‌پذیری متن را پرورش دهد. من به بازی‌های سطحی زبانی که در شعر مانند روتوش عمل می‌کنند اعتقاد چندانی ندارم و فکر می‌کنم شاعر باید رفتار با زبان را یاد بگیرد. کنایه یکی از عناصریست که علاوه بر موجز کردن شعر و بخشیدن ابعاد معنایی مختلف به متن، جلوه‌ای زیبا و پویا به زبان می‌بخشد. زبان کنایی زبانی باز است که ذهن مخاطب به راحتی می‌تواند در آن جولان پیدا کند و تصاویری دور از دسترس از متن استخراج کند. نمی‌دانم شاید زبان کنایی واقعا زبانی زنانه باشد، چون زن‌ها اکثرا منظورشان را مستقیم ادا نمی‌کنند و همیشه در پس پرده‌ای از ابهام حرف‌های خود را می‌زنند و من هم یک زنم.
سخن: به نظرتان همین رفتار با زبان موجب شده است که اشعار شما در عین سادگی و روانی چند معنایی جلوه کند؟
مجیدآبادی: دقیقا همینطور است. البته واقعا نمی‌دانم تا چه حد موفق بوده‌ام و قضاوت اصلی با مخاطب است. اما سعی من بر این است که شعر در عین روانی و زلالی حرف‌های زیادی برای گفتن داشته باشد. زبان نیز که مهمترین رکن یک شعر است باید چند لایه و عمیق باشد، وگرنه همه می‌توانند با چند بازی سطحی زبانی و پس و پیش کردن صرف و نحو زبان شعر خود را متفاوت جلوه دهند. اما وقتی این روتوش سطحی را کنار می‌زنی چیزی جز چند تصویر و واژگانی آشفته و در هم به جا نمی‌ماند.
سخن: به عنوان یک شاعر جوان که در ابتدای راه هستید جایگاه اندیشه را در اشعار خود چگونه ارزیابی می‌کنید؟
مجیدآبادی: به نظر من هنرمند کسیست که میتواند متفاوت بیندیشد. هنر ناب محصول تفکر و اندیشه است. کسی که نیندیشد تفاوت‌ها را در نخواهد یافت و کسی که تفاوت‌ها را در نیابد حرف جدیدی برای زدن نخواهد داشت. همنشینی زبان و اندیشه می‌توانند به خودی خود شعر را تعالی بخشند چرا که به نظر من عناصری چون تصویر در قالب زبان ظاهر می‌شوند. همچنین وقتی شعری به دیگر زبان‌ها ترجمه می‌شود اندیشه‌ی نهفته در آن آشکارتر و برجسته‌تر می‌گردد.
فکر می‌کنم با این توضیح مختصر توانسته‌ام دیدگاه کلی خود را در باب اندیشه و جایگاه آن بیان کنم. من در کتاب اولم سعی داشته‌ام که با مسائل پیرامون خود برخوردی سطحی نداشته باشم و مفاهیمی چون زندگی و مرگ را ژرف اندیشانه بنگرم. حالا تا چه حد موفق بوده‌ام نمی‌دانم.
سخن: نظر شما در باره‌ی کلیت شعر زنان امروز چیست؟
مجیدآبادی: به نظر من هنوز صدایی بلندتر از صدای فروغ در شعر زنان معاصر شنیده نمی‌شود. متإسفانه زنان شاعر ما امروزه بیشتر از آنکه در اشعار خود زن باشند در دنیای بیرونی زن هستند. اکثر آنها مستقل عمل نمی‌کنند و مستقل‌ها نیز محافظه‌کاری پیشه کرده‌اند. زنانگی در شعر تنها به صدای زنانه نیست و با استفاده از عناصر آشپزخانه و گیسو و روسری و … نمی‌توان شعر زنانه ارائه داد. زبان باید زنانه باشد و پشتوانه‌ی این مهم اندیشه و نگاه زنانه به امور است. زن‌ها باید درون خود را بشناسند و ویژگی‌های بیولوژیکی زنانه‌ی خود را نیز در وادی هنر جدی بگیرند. بی‌پرده می‌گویم: مواجهه‌ی ماهانه با خون و یا امری چون امر بارداری اموری کاملا زنانه هستند که می‌توانند درکی متفاوت نسبت به زندگی و حتی مرگ ارائه دهند. البته این‌ها فقط یک مثال هستند و نباید به کلیت اشعار زنانه تعمیم داده شوند. البته من نمی‌خواهم با گفتن این حرف‌ها یک فمینیست دو آتشه جلوه کنم. اما در جامعه‌ای که هنوز زن‌های آن جایگاه مطلوب خود را نیافته‌اند و خود نیز به چند و چون این جایگاه آگاهی کافی ندارند مجبورم که از شعر زنانه سخن بگویم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *