نتایج در این بخش نمایش داده می شود

گفت و گوی ماهنامه با میترا داوری

 

سخن: تا آن‌جا که می‌دانم، اولین کتاب شما مجموعه داستانی بود به نام بالای سیاهی آهوست که در سال ۷۴ چاپ شد. داستان‌های آن کتاب مال چه دوره‌ای بودندوچقدر فرق دارندبانوشته‌های بعدی شما؟
داور: اولین مجموعه‌ی داستان در حقیقت تمرینی بود برای خود مکه ببینم می‌توانم نویسنده بشوم؟ تقریبا یکی دوسال بود که می‌نوشتم، هنوز با سبک‌های داستان‌نویسی و با زبان نوشتن زیاد آشنا نبودم. با وجود این استقبال خوبی از این مجموعه شد. زود فروش رفت و جزو صدو بیست اثر برگزیده ارشاد بعد از انقلاب شد. داستان‌های آن کتاب از نظر زمانی متعلق به دوره‌ی خودش بود یعنی همان سال هفتاد تا هفتاد و سه. طبعا بعد فضای داستان‌ها ، زبان و تکنیک‌های داستان‌نویسی‌ام بسیار تغییر کرد.
سخن: بعد از آن کتاب، هشت مجموعه داستان دیگر منتشر کردید که آخرین‌اش مجموعه‌ی درخت بود مربوط به سال ۹۲. در حرفه‌ی شما اولین چیزی که من می‌بینم، استقلال و خط مشی شخصی خودتان است. آیا همین استقلال بود که همواره کوتاه‌نویس ماندید و رمان ننوشتید؟ چرا رمان ننوشتید و یا چاپ نکردید؟
داور: یکی از علت‌هایی که رمان ننوشتم این بود که فرصت نداشتم. برای نوشتن رمان باید تمرکز داشت و بسیار رمان خواند. چون همیشه کار اداری داشته‌ام این فرصت پیش نیامد، به غیر از آن، به لحاظ تکنیکی داستان کوتاه را بیشتر دوست دارم و از نوشتنش بیشتر لذت می‌برم.
سخن: شما یکی از افراد حاضر در کارگاه داستان‌نویسی هوشنگ گلشیری بودید. چقدر در این جلسات شرکت داشتید؟ چه سال‌هایی به آن جمع رفت‌‌وآمد می‌کردید؟
داور: من فکر می‌کنم حدودا سال هفتاد، هفته‌ای دو روز به کلاس می‌رفتم. کلاس‌ها، ‌ادبیات مدرن بود و ادبیات کهن و کارگاه داستان‌نویسی. بعد دیگر شاید به ماهی یک بار رسید ولی تا زمانی که هوشنگ گلشیری زنده بود سعی می‌کردم از تجربیات داستان‌نویسی‌اش استفاده کنم.
سخن: آیا نکته‌ی بخصوصی بود که الزاما در آن‌جا آموخته باشید؟ چیزی که تاثیر زیادی بر داستان‌های شما گذاشته باشد.
داور: درست شروع کردن هر کاری به نظرم خیلی مهم است و درست خواندن. کلاس‌ها رو درست خواندن ادبیات بسیار تاکید داشت. مثلا خواندن رمان خشم و هیاهوی فاکنر، کاری نبود که خودمان به تنهایی از عهده‌اش بربیاییم و یا خواندن ادبیات کهن و لذت بردن از این متون…. اولین بار در همین کلاس‌ها نقد و بررسی شاهنامه فردوسی را آغاز کردیم و در دوره‌ای داستان‌ها را به زبان اصلی شروع کردیم به خواندن. من هنوز داستان پیرمرد و دریا را به زبان اصلی تو کتاب خانه‌ام دارم، تجربه‌ای از همان دوره… باید بگویم خیلی چیزها آموختم از کلاسهای ادبی.
سخن: کمی درباره‌ی کتاب درخت صحبت کنیم. پاراگراف کوتاهی پشت جلد کتاب نوشته شده که به نظر من خیلی خوبی از شما و داستان‌هایتان می‌دهد: حُسن مجموعه داستان درخت، در تنوع و تکثری است که بر دید گسترده‌ی نویسنده دلالت می‌کند. پیش از آن‌که به موقعیت‌های داستان‌های شما بیش‌تر بپردازم، دوست دارم از همین تنوع حرف بزنیم. داستان‌های مجموعه‌ی درخت به همه‌جا سرک می‌کشند. البته خط ربط زیبایی میان‌شان هست که همان ذهنیت واحد شماست. همین شباهت آدم‌ها در موقعیت‌هایی کاملا متفاوت به داستان‌های شما هویت می‌دهد. مثلا در داستان درخت، زنی را می‌بینیم که درگیر تبعات جنگ در آبادان است، و در داستان‌های دیگر زنانی شهری، کارمند، عاشق، خانه‌دار، زنانی پیر،… دیده می‌شوند و برای خواننده یک جورهایی همه‌ی این زنان یک نفراند. در کنار تنوع و تکثر، وحدتی هم در این میان هست. خودتان چه فکر می‌کنید؟
داور: بله این زن ها هستند در این مجموعه ، من هم دوست شان دارم، گاهی فکر می‌کنم مجموعه داستان درخت، زمانی است که گذرانده‌ام و بعد برگشته‌ام و آرام آرام آنها را نوشته‌ام. حتی پیری خودم را هم که نیامده،‌ دیده‌ام، یکی از علت‌هایش تجربه‌ی خود زنده‌گی است، که داشته‌ام.
سخن: در این کتاب، چند داستان هست که یکی‌شان داستان درخت بود و اوج نگاه سمبولیستی شماست. در این داستان، درخت‌ها شیمیایی شده‌اند، اما قهرمان داستان در سرزمین جنگ‌زده، درخت را هنوز تنها دریچه‌ی برای امید و رشد و بقا می‌داند. در کتاب‌های قبلی‌تان هم سویه‌ی سمبولیستی را می‌شد دید. سمبل‌ها چطور به کمک شما می‌آیند؟
داور: به نظرم قهرمان داستان، ‌‌درخت را دریچه‌ای برای رشد و بقا نمی‌داند، چون مردم به درخت دخیلی می‌بندند، می‌گوید احترام به این عقیده لازم است، حتا اگر اساس علمی نداشته باشد. به نظرم نمادها و سمبل ها خودشان بر اساس نیاز به وجود می‌آیند، یعنی کسی تصمیم نمی‌گیرد که آنها را بسازد. زنی که درمانده است، منتظر عزیزیست، یک جایی کم می‌آورد و به هر انچه که ممکن است دست می‌آویزد و درخت در این مورد بسیار خاص است. من خودم احساس عجیبی همیشه به درخت داشته‌ام. می‌دانم گاهی هم به خرافه نزدیک شده‌ام اما معصومیت درخت را همیشه دوست داشتم. درخت بی آزار است، میوه می‌دهد و زنانه‌گی‌اش بسیار قوی عمل می‌کند.
سخن: در این داستان دیالوگ‌ها با لهجه‌ی جنوبی خیلی خوب نوشته شده‌اند. البته قطعا از نویسنده‌ای حرفه‌ای انتظار می‌رود که به زبان آدم‌های قصه‌اش کاملا آشنا باشد. دراین مورد، شما چگونه آشنا بودید با لهجه‌ی مردم جنوب؟
داور: طبعا لحن در داستان بسیار مهم است، در باورپذیری هم بسیار موثر است. من البته این لحن را در این داستان مرهون آقای اکبری شروه نویسنده‌ی جنوبی می‌دانم که ازش کمک گرفتم.
سخن: در مورد زبان حرف به میان آمد. نثرِ داستان‌های شما بسیار بی‌تکلف است و کاملا در خدمت روایت است. جالب است که این خیلی فرق می‌کند با چیزی که هوشنگ گلشیری در داستان‌هایش داشت و بعد هم بسیاری با تاثیر از او به زبان‌پردازی رو آوردند. زبان در داستان‌های شما مینیاتوری‌ست. ساده و روان است و به سختی می‌توان کلمه‌ای اضافه یافت. چقدر خود را به استفاده از این گونه زبان مکلف می‌کنید و به نظرتان آن‌هایی که به تاثیر از گلشیری، سعی کردند نثر او را ادامه بدهند، آیا راهی در داستان ما گشودند؟
داور: برایم همیشه مهم بوده که خواننده‌ام را به خاطر زبان سنگین از دست نده‌ام، زبان قهرمان‌ها که طبعا باید زبان راحتی باشد تا خواننده بتواند زود با متن ارتباط برقرار کند، اما در عین حال زبان راحت به مفهوم سطح پایین زبان نیست. خود زبان نویسنده هم بسیار مهم است که در سطحی بالاتر از مکالمه‌ها باشد تا مشمول مرور زمان نشود یعنی اینکه با باد و طوفان از بین نرود و هم اینکه تبدیل به شن‌زار نشود که خواننده سردرد بگیرد و نتواند در آن جُم بخورد. اما در باره‌ی خود گلشیری تا آنجا که می‌دانم در ارتباط با زبان بسیار دغدغه داشت و بسیار زحمت می‌کشید، شما می‌توانید به زبان شازده احتجاب برگردید زبان بسیار مستحکم‌ست و ماندگار.
سخن: خوب است بگویم، من کتاب‌تان را دوبار خواندم. بار اول، داستان درخت را بهترین داستانِ کتاب یافتم. اما بار دوم، داستان آن روز کلاغ‌ها بی‌تاب بودند به نظرم یک شاهکار کامل آمد. نمونه‌ی فوق‌العاده‌ای از داستان موقعیت. چیزی که متوجه شدم این بود که داستان‌های شما بسیار سهل و ممتنع هستند، آن‌گونه که این داستان بی‌نظیر، در خوانش اول از نظرم دور مانده بود. ممکن است از نگاه عده‌ای داستان‌های شما کاملاً معمولی به نظر برسند، اما مطمئنم که خواننده‌ی حرفه‌ای می‌تواند کیفیت را تشخیص دهد. به نظر من داستان آن روز کلاغ‌ها بی‌تاب بودند به عنوان یک داستان کلاسیکِ موقعیت، قابل نقد و بررسی زیادی‌ست. به نظرم در میان کتاب‌های قبلی‌تان هم بهترین داستان‌ها از دل موقعیت‌ها ساخته شده‌اند. موقعیتی که نویسنده آن را کشف کرده و ذره ذره عناصر را دورش چیده. به نظر خودتان، چقدر موقعیت‌ها در داستان‌هایتان اهمیت دارند و چطور به این موقعیت‌ها دست می‌یابید؟
داور: به نظرم موقعیت‌هایی که در زنده‌گی درونی باشند و بعد نویسنده عرق‌ریزان روح داشته باشد بالاخره در می‌آید، مثل هر پدیده‌ی دیگر هنری. شما فرهاد را نگاه کنید در پیکر تراشی، عشق موجب شد چنان ارزش هنری بیافریند که بالاخره در ادبیات هم سایه انداخت. طبعا همچین شخصتی در آن عصر بوده و نویسنده‌های مختلف در آن عصر به آن پرداختند. حالا در این داستان کلاغ‌ها، موضوع چیز دیگری‌ست. همه‌ی این قهرمان‌های کوچک را من دیده‌ام ، پسری که در محله‌مان هست و همیشه آواز میخواند و سر نترس دارد و کمی قاطی دارد. خانمی که بچه‌هایش رفته‌اند و حالا دنبال این است که حتا بچه‌ای عقب افتاده داشته باشد تا سنگینی تنهایی را حس نکند و آن کلاغ‌ها، کلاغ‌ها موجودات عجیبی هستند. در زمستان تنها پرنده‌هایی هستند که آواز خواندن را فراموش نمی‌کنند حالا بهتر نمی‌توانند اواز بخوانند اما احساساتشان خیلی خاص است. حتی من چند تا کلاغ را دیدم که وقتی صبح آدم‌هایی را می‌دیدند که با لباس سیاه میرفتند بیرون، نوک می‌زدند به‌اش. با اینکه خودشان تقریبا سیاه سیاه هستند اما وقتی موجود سیاه‌پوشی را می‌بینند اعصابشان خورد میوشد و یا احساس خطر می‌کنند…. من فکر میکنم واقعیت‌ها بهترین دستمایه نوشتن هستند. کافی‌ست که حوصله به خرج بدهیم و ببینیم شان.
سخن: نکته‌ای دیگری که در جهان داستانی میترا داور هست، زن‌های داستان‌اند. آن زن‌ها که اکثریتِ شخصیت‌های کتاب‌های شما را تشکیل می‌دهند، شبیه به دیگر زنان داستان‌های فارسی نیستند. آیا اشتباه است اگر بگویم یک سری از آن‌ها شبیه به خودتان اند؟ مثلا شخصیت سهیلا در داستان سونامی.
داور: این زن‌ها در جهان امروز هستند، ‌خیلی هم زیادند، من هم یکی از این زن‌ها هستم و چون نویسنده‌ام خودم را مینویسم، خودم و خودهایی که هست اما بروزشان نداده‌ام اما متوجه حضورشان هستم. اما درباره سهیلا من شخصیت سهیلا را خیلی دوست دارم و خیلی جاها باهاش همزادپنداری می‌کنم. سهیلا خسته شده ، اینقدر که زنده‌گی را جمع و جور کرده، اما پروانه هم زن جالبی‌ست، پذیرفته همین است که هست و باید بعضی چیزها را زیاد جدی نگرفت، با زنده‌گی راحت‌تر کنار می‌آید می‌بینید که موفق‌تر هم هست، انتخاب بین پروانه شدن و یا سهیلا بودن سخت است … اما در همه‌ی این داستان‌ها زن‌ها بار سنگین مردها و بچه‌ها را هم تحمل می‌کنند. زن‌ها از این بار سنگین خسته شده‌اند و یک جایی کنار می‌کشند تا استراحت کنند. آن لحظه اگر دیگر اعضای خانواده نجنبند همه آسیب می‌بینند.
سخن: تفاوت این زن‌ها با زن‌هایی که در داستان نویسندگان مرد می‌بینیم این است که این زن‌ها محوراند. این‌ها خودشان عاشق می‌شوند، خودشان کارمنداند، خودشان مادراند، و یا هر نقش دیگری که دارند، ربطی به وجود بقیه ندارد. این‌که سرانجام زن‌هایی در داستان داشته باشیم که تیپ نباشند، و این چیز کمی نیست. من این را حتا در داستان‌های داستان‌نویسان زن هم کم دیده‌ام. منظورم نویسندگان نسل جدیدتر است. شخصیت‌ها حالا غالبا شهری زده‌اند، بجای این‌که واقعا شهری باشند. چقدر آگاه بودید به این تغییری که در داستان‌هایتان رقم می‌زنید؟
داور: به موضوع جالبی اشاره کرده‌اید و من این موضوع را به فال نیک می‌گیرم. من فکر می‌کنم آنچه که باعث شده این داستان‌ها دیده شوند این است که واقعی هستند و من با احساساتم صادق بوده‌ام. بیانشان کرده‌ام.
سخن: در داستان خط کم‌رنگ عشق خواننده با راوی، که زنیست ۳۹ ساله و کارمند، هم‌ذات‌پنداری عمیقی حس می‌کند. همان اضطراب و تشویش و تردید او خواننده را می‌بیند. این‌که داستانی با خوانندگان به چنین رابطه‌ای برسد، فوق‌العاده‌ست. آیا هر نویسنده‌ای بجز این دنبال چیز دیگری‌ست؟
داور: خیلی خوشحالم که این حس را داشته‌اید. با نظر شما هم موافقم که این برای نویسنده بسیار مهم است که خواننده‌اش در طیف‌های مختلف و رده‌های مختلف سنی بتوانند با داستان ارتباط برقرار کنند. خط کمرنگ عشق از داستان‌های مورد علاقه‌ی خودم نیز هست، اگر این داستان را چاپ نمی‌کردم همیشه با من بود و هی آن را می‌نوشتم و تغییر می‌دادم. امیدوارم زمانی داشته باشم که این داستان بلند را بتوانم به رمان تبدیلش کنم. این از آرزوهایم است که به نظر دست یافتنی هم باشد.
سخن: از فضای کتاب درخت دور بشویم. می‌خواهیم از فعالیت‌های سال‌های اخیرتان بپرسیم. سال‌هاست که وب‌سایت ادبی مرور را اداره می‌کنید. کار مرور از کِی و چگونه شروع شد؟
داور: مرور به گمانم ازسال ۸۵ – ۱۳۸۴ شروع شد. همیشه دوست داشتم کتاب‌هایی که می‌خوانم مروری برایش بنویسم، با ایجاد فضای مجازی این امکان پیش آمد، با همین نام مرور هم شروع شد. ابتدا بیشتر مرور کتاب بود و بعد در حوزه داستان و شعر و … وارد شد. وقفه‌ای یکی دو ساله داشت و بعد دوباره شروع شد.
سخن : می‌دانیم که در آن‌جا بسیار فعال هستید و هر ماه آثار زیادی را منتشر می‌کنید. ضرورت این فعالیتِ مداومِ مجازی برای شما در چیست؟
داور: اولین خوبی‌اش برای خودم این است که باعث می‌شود، مدام در جریان تازه‌های نشر قرار بگیرم و گاه مطالب بسیار خوبی از نویسنده‌گان جوان بخوانم.
سخن: و به عنوان سوال پایانی آیا کتاب تازه‌ای از شما به دست ما خواهد رسید خانم داور؟
داور: بله، حتما. یک مجموعه داستان دیگر به نام آکواریوم شماره‌ی چهار…*

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *