نتایج در این بخش نمایش داده می شود

امید حلالی (فرآوری فرهنگ)

 

فرآوری فرهنگ

وقتی که عرصه سخت می‌گیرد بر باد / و باد یک محیط جنوبی می‌سازد
(مجید فروتن)
مثل معروفی هست در زبلی و زرنگی که: از آب کره میگیرد. غایت و منظور این مثل آن است که یک عنصر معمولی را بتوان با ترفند تبدیل کرد به عنصری با ارزش‌گذاری بالاتر. شاید هنر مدیران در هر اجتماعی خاصه اگر متکثر باشد، بهره‌گیری و هدایت این تکثر به سوی تنوع‌آفرینی در میان محصولات باشد. به عنوان مثال فرانسه که اشتهار به کشور فرهنگ و مد و حتا تکثر صنایع غذایی دارد، این تنوع را مدیون گونه گونی فرهنگی آن کشور دانسته و تعامل و تبادل فرهنگی که با سایر کشورهای اروپایی و افریقایی خاصه از دوره استعمارگری این کشور به این سو داشته است به طوری که تنوع غذایی این کشور فقط با چین پهناور و پرجمعیت قابل قیاس است به طوری که در آشپزی آنها هر ماده‌ای که ارزش خوراکی داشته باشد از نظر دور نمی‌ماند و انواع چاشنی‌ها و سس‌ها از ترکیب و بکارگیری این مواد حاصل می‌شود و پس از رونمایی و نام گزاری و تبلیغ این مواد فرآوری شده در عرصه کسب و کار جهانی به عنوان برند معرفی و بر روی آنها به عنوان حامل فرهنگ فرانسه سرمایه‌گزاری می‌شود چنانچه فرانسه و ایتالیا دو کشوری هستند که بیشترین تنوع را در تولید پنیر دارند تقریبا هر کدام ۴۰۰ تا ۴۵۰ نوع پنیر محلی تولید می کنند و بر اساس یک ضرب‌المثل فرانسوی، برای هر روز از سال، یک نوع متفاوت از پنیرهای فرانسوی وجود دارد. حال آنکه در کشوری مانند ایران ما که تنوع فرهنگی، قومی و آب و هوایی بسیار بیشتری نسبت به کشورهای کوچک و فشرده قاره اروپا دارند چه بسیار محصولات و غذاها که صرفا در یک منطقه پخت و طبخ می شوند و علیرغم جذابیت‌های فراوان ناآشنا و مهجور حتا برای سایر هم وطنان باقی مانده‌اند و صد البته صنعتی سازی و تبدیل کردن آنها به برند برای عرضه در خارج از مرزها که پیشکش! حتا در درون هم این معرفی و عرضه صورت نمی‌گیرد. در ادبیات و هنر که از بستر فرهنگ نشو و نما می‌کنند نیز وضعیت به مثابه همین صنایع غذایی است که در نخستین حوزه و زمینه عمل این تبعیض و تفاوت خودخواسته البته بر اثر اهمال و عدم شناخت ظرفیت‌ها حالتی غیر ملموس دارد و در صنایع غذایی جنبه و فاصله‌ای ملموس یافته است. در مراسم سوگداشت یکی از دوستان هنرمند و در گفت و واگفت‌های معمول در اندوه و غمگینی و تاثر در وصف آن عزیز تمثیلی را بکار می‌گیرم: همچون نخل های معابر و بولوارها که بجای آنکه تیمار و مراقبت آنان در اختیار باغبانی دلسوز باشد که به وقت و در فصل با گرده لقاح شان دهند و دور خارک نارس پارچه و گونی برای محافظت بپیچند تا گاه بارآوری، و شاخه‌های خشک را هرس کنند و آبیاری متناوب شان داشته باشد تا میوه را در نهایت با سختی از فراز بچیند که زینت دهنده ویترین مغازه‌ای و سفره‌ای و شیرین کننده کامی باشد اما در معابر زیر نظر شهرداری روزگار می‌گذرانند شاید برای صرف نمای باشکوه و محفل آرایی و زینت‌المجالس بودن بی به ثمر رسیدن نه حداکثری که حتا حداقلی در نبود آن باغبان تیمار کار و مراقب. بی به ثمر رسیدن خارک‌های نارس در خرما پزان و شرجی شهریور که در نهایت با حالتی کورتاژ شده در همان فراز می‌مانند تا اگر شانس رفیق راهشان باشد در نهایت بلبلی آنها را در نوک زدن های مداوم بر زمین و سنگفرش بیندازد به زیر پای عابران و این تصویر خرماهای نارس لهیده بر زمین در گذر این و آن البته تصویر جنوبی آشنایی برای اهل این دیار است. و راستی چه اندوهی جانکاه‌تر از این که پس از شش یا هفت دهه زندگی و کار بی وقفه با همه سختی و صعوبت زندگی در شعر، داستان‌نویسی، بوم‌نویسی و پژوهش فرهنگ عامه و فولکلور و … دارای اثر بالقوه و پاکنویس شده باشی و اما با یک کتاب لاغر به زحمت و هزار دردسر چاپ شده، بجای آن ۲۰ اثر بالقوه‌ای که می‌بایست به شکلی درخور به چاپ برسند گواه و معرف زحمات نویسنده و پژوهشگر در دوره حیات و آن دلخوشی در کنج وجود مبنی بر به ثمر رسیدن زحمات؛ اما هزاران دریغ که قدر نادانسته باقی بمانی حتا در میان نزدیکان و خانواده که مرارت از این ور به آن ور و از این خانه اجاره‌ای و این انباری به یکی دیگر کارتن‌های حاوی آثار و دفترها، بماند برای آنکه بیشتر تو را دوست می‌دارد اما دانشش و همتش و تشخیصش را آن عیار نیست که کار ناکرده تو را به اتمام برساند و آن چنان که می‌بایست باشی معرفی‌ات سازد تا آن موقع خسارت پر کشیدن اهل هنر ملموس شود که این عبارت یعنی چه که در محافل سوگداشت هنرمندان و فضلا هماره زمزمه می‌کنیم که: از میان دو چشم یک تن کم / از شمار خرد هزاران بیش

و البته شاید در این زمانه انتظار نامتعارفی است که هنرمندان قدر نادیده از دیگران دارند که پس از حیات شان کمر به گردآوری و نشر آثار پراکنده‌شان ببندند. کاری سخت که خود در دوره حیات از عهده آن برنیامدند. در نگاه جدید که توام با یک رفرم و مهندسی مجدد در حوزه فرهنگ و ادب و هنر است اما می‌توان مدعی شد محصولاتی که از این منبع بتوان به ارزش افزوده‌ای شگرف رسید حتا بالاتر از آن حدی که صنعت بتواند. چنان که بر اساس آماری که وزیر فرهنگ و ارشاد کشور خرداد ۹۳ می‌دهد:
در حراجی در هتل آزادی آثار تجسمی و تابلو نقاشی ها به حراج گذاشته شد که ۹۰ تابلو به ارزش ۱۳ میلیارد و ۲۵۰ میلیون تومان به فروش رفت و یک تابلوی سهراب سپهری یک میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان به فروش رفت.
شیوه برگزاری چنین حراجی هایی یادآور حراجی‌های مشهور آثار هنری دنیاست که در نمونه اخیر آن در دبی یعنی پانزدهمین حراجی کریستی که سالانه دوبار توسط خانه حراج کریستی برگزار و عمدتا آثاری از هنر معاصر کشورهای خاورمیانه در آن عرضه می‌شود
۱۵ میلیون و ۶۰۰ هزار دلار اثر هنری به فروش رفت که از هنرمندان ایرانی پرویز تناولی و افشین پیرهاشمی بالاترین فروش داشتند. برگزاری این دوره حراج کریستی نشان داد فروش آثار تجسمی ایران در بازارهای خارجی بار دیگر در حال رشد است و در این حراجی ۱۰ اثر ایرانی ۲۵۳۰۰۰۰ دلار به فروش رسیدند

در این روش ایجاد فرآورده‌های فرهنگی اصل است. همچون همان مثال های ملموس پیش گفته که از آب کره گرفتن پیشکش اما از شیر به عنوان یک ماده پایه لبنی بشر یاد گرفته که ده‌ها محصول مناسب ذائقه‌های متنوع تولید نماید. بنابراین بر فرهنگ که عنصری بنیادین و معنوی است و البته دارای مظاهری مادی است در باب تولیدات، می‌بایست منطقی برگرفته از ذوق اما با جنبه کالایی و مبادله‌ای حاکم کرد تا در نهایت با مارکتینگ/ بازاریابی توام شود که صد البته این کار دیگر ممکن است از عهده خود هنرمند یا تولید کننده بر نیاید و میستلزم ایجاد زنجیره‌ای پایین دستی است تا این وظیفه رساندن اثر به دست مخاطب را بر عهده بگیرد که در شاخه هنرهای تجسمی حراج‌های معروف دنیا مانند ساتبی، کریستی و بونامز و … این کار ویژه را در سطح کلان و گران بر عهده دارند و می‌توان برای آنها بدیل‌هایی بومی‌تر در ابعاد خردتر ایجاد نمود. در چنین صورتی است که دیگر نقاش و کارگردان تئاتر و شاعر و رمان‌نویس در فقر و فاقه سر نمی‌کنند و در جامعه و دوره خود غریب نمی‌مانند و به کشف شدن در آینده دل خوش نمی‌کنند چرا که هر دوره‌ای طبیعتا هنرمند خود را دارد و شاید کم نیاز به هنرمند دیگر دوره‌ها … با آنکه مارکتینگ را به هنر فروش محصولات نسبت دهند ولی فروش تنها بخشی از مارکتینگ محسوب می‌شود. فیلیپ کاتلر، بازاریابی را چنین تعریف می‌کند: فعالیتی انسانی در جهت ارضای نیازها وخواسته‌ها از طریق فرایند مبادله و در ابعاد گوناگون مارکتینگ مراحل ذیل را برشمرده‌اند:
بازار گرایی/ بازار شناسی/ بازاریابی/ بازار سازی/ بازار گردی/ بازار سنجی/ بازار داری/ بازار گرمی/ بازار گردانی
که زنجیره‌ای علمی مبتنی بر عرضه و تقاضا است. البته داشتن چنین رویکرد و استراتژی نسبت به محصولات فرهنگی بسیار سخت است آن هم در جامعه‌ای که بازاری نوشتن و تیراژ داشتن و عامه‌پسند بودن و در واقع مردمی‌نویسی و حتا ژورنالیسم برای تعدادی از نویسندگان همچون کفری بر درگاه الهه هنر و انگی نازدودنی تلقی می‌شد و چنین نویسندگانی مطرود محفل‌های هنر برای هنر روشنفکری بوده و هستند. اتخاذ این رویکردی در تولید محصولات هنری به معنای پا پس کشیدن از تولید آثار با درون مایه و فاخر نیست لیکن باید پذیرفت دیگر خلق آثار تحت تاثیر فضای عزلت‌نشینی و صوفی‌گری بد فهم شده و بنام عرفان سپری شده که در ایران بیشتر متاثر از قرن هفتم به بعد و حمله مغول بوده و در دوره‌های متمادی ادامه یافته و در دوره‌های محدود همچون سبک بازگشت یا ادبیات مشروطه و انقلاب سر از لاک دورن‌گرایی و محافظه کاری بیرون آورده است و زودا که به روال سابق بازگشته است. راه آینده کار فرهنگی که آن را منهای حمایت دولت‌ها، خود متکی‌تر، در تعامل بیشتر با مخاطبان راهی است که متکی به فرآوری محصولات متعدد از درون مایه هنری و عرضه توامان و بهم پیوسته آن در گام بعد و در یک کلام در پاسخ به نیازهای جامعه و سلیقه و ذائقه متنوع آنها شکل می‌گیرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *